بعد از مدت ها می خوام یه طرح نوین در وبلاگ پیاده کنم. یه شعره که از یه شاعر ناشناس آلمانیه و حقیر با اندکی ذوق و قریحه به پارسی مقدس ترجمه اش می کنم ... شاید یه جور تمرین زبان هم باشه ... Dieses Gefühl Kennst du dieses Gefühl, wenn niemand nach dir fragt Kennst du dieses Gefühl, wenn niemand deinen Namen ruft Kennst du dieses Gefühl, wenn sich niemand zu dir setzt Kennst du dieses Gefühl, wenn alles an dir vorbeiläuft Kennst du dieses Gefühl, wenn alle auch ohne dich glücklich sind ich kenne es «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» این احساس . . . با این حس آشنایی، وقتی هیچ کس سراغی از تو نمیگیره ؟ میشناسی این حس رو، وقتی هیچ کس اسمتو صدا نمیکنه ؟ با این حس آشنایی، وقتی هیچ کس در کنارت نمیشینه ؟ تا حالا این حس رو داشتی، که همه چیز از کنارت بگذره ؟ میشناسی این حس رو، وقتی همه بدون تو خوشحال هستن ؟ من این حس رو می شناسم ... 
شنبه سوم اسفند 1387ساعت
5:31 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
