به ابرها می سپارمت ... به بیکرانه ها ... به رویای خوش آشیانه ها ... همان آشیانه هایی که ساختی برای دل بیقرارم ... به ابرها می سپارمت ... به ابرها که شاهد فراق ما ... در این دیار بی کسی ... شده اند ...
ای ابرها یار مرا ... ز بعد روی آسمان ... نگاهبان می شوید ؟؟؟ مگر بحق آسمان ... به من عنایتی کنید ... که خواهشم همین بود ... به همره دلبر من ... به سوی قبله ی امید ... کنار او سفر کنید ... مباد دلتنگ شود ... مباد گریان و حزین ... ز بی وفایی زمین ... و از شرارت زمان ... لرزه ای افتد به دلش ... به ابرها می سپارمت ... سخن میان ابرها ... برای ما چه تازه بود ... و این شروع عاشقی ... به یک مسیر تازه بود ... برای گریه کردنم ... تو را غریبه کرده ام ... غریب من نگاه کن ... چقدر گریه کرده ام !!! به ابرها می سپارمت ... بدان که عطر بوی تو ... شاعریه عمر مرا ... تا به ابد هست کند ... و با همان رایحه اش ... در این اتاق کوچکم ... طبع مرا مست کند ... روزنه ها بوی تو را ... به یادگار می دهند ... تمام ذره های من ... شمیم گیسوی تو را ... چه آشکار می دهند ... به ابرها می سپارمت ... تو دور می شوی و دل ... نفس شماره می زند ... به آسمان که می روی ... به خاطرات خوبمان ... کسی اشاره می زند ... اشارتی به بادها ... اشارتی به برگ ها ... اشارتی به شاخه ای ... که تکیه گاه کردمش ... خدای من ... شاخه چه شد ... چرا دگر ندیدمش ؟ ز قلب خود صدا زدی ... شاخه مزاحم تو بود ... بدین سبب بریدمش ... به ابرها می سپارمت ... به یاد لحظه ای که ابر تو را به آغوش کشید ... مرا صدا که می زدی ... دلم دگر تاب نداشت ... اشک بهانه می گرفت ... چشم دگر آب نداشت ... تا که به پات ریزمش ... چه لحظه های محشری ... به یاد لحظه ای که ابر ... تو را به آغوش کشید ... شبیه آسمان شدی ... پر از زلالی و امید ... دیدنت آسان نبود ... و در سرای چشم من ... بودنت امکان نبود ... به یاد لحظه ای که ابر ... تو را به آغوش کشید ... برای زنده ماندنم ... مرا هوایی نرسید ... چون که دگر ز هنجرت ... به من صدایی نرسید ... ::. ۲۷ مهر ماه ۸۸ .:: 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
2:58 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
