ویژه اعتکاف سال ۸۸ مسجد جامع امام علی (ع) هامبورگ به علی گفتم که پنجره رو ببنده صبح سرد می شه ها ... اما یادش رفت ... همچین یه سوزه بدی میومد ... تو خواب و بیداری بودم که صدای سید اومد ... پاشین دیر شده ... نمیرسیم ... اصلا حسه پاشدن نبود ... بعد از یه روز راه رفتن و گشت و گذار ... شنبه رو میگم که قرار بود هامبورگ رو بگردیم ... موبایلم و برداشتم و یه نگاه به صفحش کردم ... طبق عادت همیشگی ... ساعت حدودا 8 صبح بود ... با هر زحمتی بود بلند شدیم ... یه کم دیر شده بود ... آخه حدود ساعت 10 با حاج آقای هاشمیان جلوی فرودگاه برلین قرار داشتیم ... که با ایشون که از مونیخ میومدن بریم مرکز اسلامی برلین برای برنامه ظهر ... برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید ویژه اعتکاف سال ۸۸ مسجد جامع امام علی (ع) هامبورگ کلا یه جاهایی بد می پیچید ... سید رو میگم دیگه ماشین توپ افتاده بود زیره پاش ... حال می کرد البته ما هم بالطبع ... افتاده بودیم تو خیابون منتهی به مسجد ... منم لحظه شماری می کردم ... خیلی تعریف مسجد رو شنیده بودم ... خلاصه همین جوری که خیابون رو میرفتیم و از منظره کناره دریاچه استفاده می کردیم یهو سید پیچید ... چشم وا کردیم دیدیم گنید گلدسته های مسجد جلومونه خیلی جا خوردم ... یعنی شکه شدم ... فکر نمیکردم اینجوری وارد شیم حالا علی حدود ۱۰ سال پیش اومده بوده هامبورگ با خانوادش ... ولی من اولین بارم بود. برای خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید ویژه ی اعتکاف سال ۸۸ مسجد جامع امام علی (ع) هامبورگ اولین بار سید گفت ... که اره اعتکافم داره شروع میشه و اگه خدا بخواد میرم ... دلم یه جوری شد ... می خواستم بگم منم میام اما صبر کردم ... یعنی شرمم اومد اینجوری خودم رو سرخود دعوت کنم ... آخه مطمئن بودم حساب کتاب داره ... از طرفی دلم روشن بود که می طلبه و طلبید ... شکرش گفتم کیا هستیم ... گفت منو تو و علی ... کدوم علی ؟ ... میشناسیش بابا همون علی عمه ... اهان ایول بچه باحالیه حال میده ... راستی فامیلیش چی بود ؟ ... صنعتی امین نمیاد ؟ ... نه مثل اینکه امتحان داره نمیتونه حیف شد اگه بود خیلی می چسبید ... عوضش دعاش می کنیم چجوری بریم ؟ ... انشاالله جمعه میریم که شنبه از صبح هامبورگ رو ببینیم یکشنبه ظهر هم بابد با حاج آقا هاشمیان بریم برلین ... برنامه دارن برا ولادت ... شبش هم که خود هامبورگ برنامه است خوب توکل بر خدا پس کارای سفر رو بکن ... منم در جریان بذار خوشحال بودم ... آخرین بار که اعتکاف بودم چند سال پیش بود ... دلم برا حال و هواش تنگ شده بود ... بعد از بیست ماه دوری از ایران ... وای خدا یعنی میشه جور شه بریم یه دلی از عزا دراریم ... صدامو شنید ... فهمیدم که شنید ... جوابم داد ... اره میشه ... ادامه دارد ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت
3:59 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
شنبه بیستم تیر 1388ساعت
7:1 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت
7:58 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

