تبليغاتX
وبلاگ شخصی حمیدرضا جوادزاده

به نام نامی ایران اسلامی

دلم خیلی گرفته ... یعنی بعد از مدت ها که ادای آدمای بی درد و در می آوردم

واقعا دلم گرفته ... از چی ؟

دلم برا ایران تنگ شده ... تا حالا غرورم نمی ذاشت اینقدر راحت بگم اینو

ولی امشب می خوام فریاد بزنم : ایران دلم برات تنگه

اون شبایی که با شور و حال می شستیم مناظره ها رو می دیدیم ... کی فکر می کرد

قراره به این شبا ختم شه

کی فکر می کرد ؟؟؟

البته یه عده خائن فکر همه جاشو کرده بودند ... منو تو خبر نداشتیم

خدایا ... اینم یه بخشی از اون تقدیرته ؟ که من اینجام ...

شاید اگه الان تو وطنم بودم حالم خیلی بدتر بود ...

تو سینم یه دنیا حرفه ... نمی دونم به کی گله کنم ... خره کی رو بگیرم

دلم می خواد به همه بگم :

بسیجی

سبز پوش

رهگذر

دانشجو

دختر

پسر

جون هر کی دوست داری بهونه دست دشمن نده ... 

برام سخته که تحولات نه چندان جالب کشورم شده سر فصل خبری همه روزنامه های دنیا ...

همه اخبارها با جریان آشوب های ایران شروع میشه ...

دوباره همه صاحب نظر شدن ...

دوباره همه دارن آتو می گیرن ... همه دم در آوردن

دلم برا همه اونایی که از سادگی و جهلشون ایرانمون رو تو این روزا بی آبرو کردن می سوزه

البته از جهتیم می خوام خفشون کنم ...

یعنی آخرش چی میشه ؟

یعنی اینم یه جور امتحانه ؟ 

اما همیشه ته دلم می گم این کشور صاحب داره

همین جوری الکی هم نیست ...

پس فکر کنم اگه همه از صاحب واقعیش کمک بخوایم همه چی حل می شه

 یا اباصالح المهدی ادرکنی (عج)

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

جا داره که در این لحظه موضع شخصی هر چند ناچیز خودم رو اعلام کنم

تا به حال دوستان زیاد اصرار می کردند که از کاندیدای مورد علاقت طرفداری کن ...

مطلب بنویس ... تحلیل کن ...

اما خوب از جهتی درگیر امتحان کالیج دانشگاه بودم، از جهتی هم میخواستم این وبلاگ رو

سیاسی نکنم٬ همون طور که تا حالا نبود ...

اما دیگه از امشب طاقتم طاق شد و تصمیم قطعی خودم رو عنوان میکنم ...

 دکتر محمود احمدی نژاد

یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:43 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

بعد از شهادت ...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

امشب به گمانم نگرانی اسماء

چندیست شبیه مادرانی اسماء

تا اینکه دوباره سفره ای اندازی

دادم به حسن تکه ی نانی اسماء

                                                         فاطمیه دوم ۱۴۳۰

جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
 
مادر باران

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

مادر من مادر باران بود و ...

زندگیش معنی قرآن بود و ...

تا که قدم از قدمش بر می داشت

خانه شبیه یک گلستان بود و ...

قبل دعا برای ما فرزندان

به فکر همسایه و مهمان بود و ...

موی تو را شانه که می زد شبها

چهره ی او همیشه خندان بود و ...

تا که شبی بین گلستان دیدم

آتشی از کینه فروزان بود و ...

بیت جگرگوشه ی خاتم دیگر

شبیه خانه های ویران بود و ...

کم کم از این روضه گذر کن شاعر

شاهد ما حضرت یزدان بود و ...

مادر ما رفت و پدر تنها شد

محرم او چاه و بیابان بود و ...

امید ما بعد فراغ مادر

همیشه دلداری سلمان بود و ...

صدای اشک بی صدای زینب

در دل آن شام غریبان بود و ...

شمیم یاس و حس باران آن شب

شبیه قبر لاله پنهان بود و ...

پس همگی به زیر لب می خواندیم

مادر ما مادر باران بود و ...

                                                             فاطمیه دوم ۱۴۳۰ 

 

شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |