تبليغاتX
وبلاگ شخصی حمیدرضا جوادزاده

یک غزل می ...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

هرچه ام با تو صمیمی ... ساده ام ... 

باز پروازی دگر ... آماده ام

جام بیت و مصرعی بر من بده

یک غزل می می زنم ... پر باده ام

از میان جذبه های عاشقی

من به چشمان شما دل داده ام

آشنا بودم به اسرار دلت

از همان روزی که مادر زاده ام

چشم هایم کوچه را جارو  زده

سر به خیر مقدمت بنهاده ام

چون تو هستی قد کشیده قامتم

ورنه زیر دست و پا افتاده ام

جمله ی سنگ مزارم را ببین

" من به عشق دیدنت جان داده ام " 

                                                            اردیبهشت ۸۸

 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

امشب شب تولد حقیر هست ...

از ۱۳۶۹ تا ۱۳۸۸ دنیا رو دیدم ... همون دنیایی که وقتی واردش شدم،

اولین چیزی که یادم داد گریه بود ... اره اینجا جای شکر باقی است

چون این گریه که خیلی ها ازش فرار میکنن بعد ها خیلی به دردم خورد ...

همون دنیایی که تا یه تکونی به خودم خوردم آغوش گرم مادر رو بم هدیه داد ...

عجب ... پس بازم شکر ...

یادم نمیره ... اگرم بره تصاویر به یادم میارن ...

آغوش پدر بزرگ ... اذان در گوش راست ... اقامه در گوش چپ

شکر این رو چیجوری به جا بیارم ؟؟؟

بازم گذشت ... تربت حرم ارباب عالمین (ع) که کامم رو باش باز کردن ...

برای شکر این یکی جا داشت که همون موقع جون میدادم ...

چه دنیای باصفایی ... کاش همین جوری پیش میرفت ...

نمیدونم ... این ها اصلا ربطی به این دنیایی داشت که ازش حرف زدم یا نه ؟

نمیخواستم نطق کنم ولی ناخواسته بحث به اینجا کشید

ولی دنیا ... با همه این حالایی که بم دادی یه جاهایی هم ...

شاید تقصیر تو نبوده و من مشکل داشتم ...

ولی کلا بچه ها نمیدونم سختیش بیست ساله اوله یا بعدا ...

نمیگم سخت بود ولی الحق آسونم نبود ...

به هر حال سرتون رو درد نیارم ...

قدم رنجه کردین اومدین تولد من درست نیست من حرف بزنم

ولی خدا رو شکر که یک سال دیگه گذاشت نفس بکشیم ...

شرمندشم ... خیلی باش کار دارم اگه خودش بذاره ...

عرض کنم که خیلی دوست داشتم یه غزل بگم امشب ولی خوب نشد

از طرفی فکر کردم خیلی هم جالب نیست آدم شب تولدش غزل بگه ... که چی ...

اسم تولدم که میاد هدیه دنبالشه ...

با خودم گفتم یکی از زیباترین غزل هایی که تو عمرم هدیه گرفتم رو براتون بخونم

شمام گوش کنید ... این جوری بهتره ...

شاعر این غزل هم حضرت استاد علی اکبر لطیفیان هستن ...

سینی سیب

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش

با پرچمی که روی نگاهم کشیدمش

« آقا کمک کنید خدا خیرتان دهد »

او دم گرفته بود ... و من می شنیدمش

سیب رسیده ای جلوی باورم گذاشت

منهم بدون هیچ تعلل خریدمش

شب آمدم به خانه و آن سیب سرخ را

تقسیم کردم و بغل سفره چیدمش

حالا درخت سیب شده، بار آمده است

آن میوه ای که قبل محرم خریدمش

روزی هراز بار مرا شکر میکند

این کودکم که با غمتان پروریدمش

رفتم سراغ کودکم امروز مدرسه

سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش

 

یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |