خواب ... تنها بهانه آرام بودن و دغدغه نداشتن و ای کاش تحققی همیشگی یابد ... اما جاودانه ... غربت ... همتای با وفای من ... با وجود تناقض دریچه ای برای فکر کردن ... به زمانی که آشنا بودی به خود و دیگران ... شعر ... آغوشی گرم دارد ٬ صدایی دلنشین ... اما به راحتی تو را در بر نمیگیرد نگاه کن در دو بیتی زیر ... دوباره له له مستانه می زند دل ما ----------------------------------- دوباره باد سبا با شمیم خود آورد که از نظاره لیلی نمی کند دل ما چه زیبا ... اما ناقص ... گفتم که سخت تو را در بر میگیرد باید التماس کنی ... به چشم ... به دل و دل ... «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» در مسیر کوچه های انتظار رهسپارم با قدومی بی قرار خشک و خالی ... تشنه ام در این مسیر ابر رحمت لااقل قدری ببار به امید روزی که بی پایان ببارد از مهر ٬ محبت ، انسانیت ٬ معرفت ٬ عزت ٬ ایمان و ... و آنقدر ببارد که زمین و زمان را در بر گیرد . « سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی بر شما مبارک » آخرین الهامات در آخرین ساعات سال ۱۳۸۷ و این وبلاگ یک ساله شد. فهم غزل «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» فهم غزل کم آورد به نزد معنای شما بزرگ احرام بود گنبد خضرای شما ای که به دنیای دلم پیمبری یگانه ای گشته رحیل مرغ دل به سوی صحرای شما دوباره یاد آن سفر دوباره در خاطره ها بهانه می کند دلم روضه ی مینای شما چه حس پاک و ساده ای در آن مدینه داشتیم ولی نصیب ما نشد رویت سیمای شما چنان رحیم و مهربان برای امّتت شدی که فخر قرآن شده این رحمت والای شما همین کسی که جان دهد به پای غنچه هایتان دوباره زنده گشته از شمیم گلهای شما بگو به روز محشر از برای اتمام نجات شفیع ما که می شود ام ابیهای شما ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ بعد از مدت ها می خوام یه طرح نوین در وبلاگ پیاده کنم. یه شعره که از یه شاعر ناشناس آلمانیه و حقیر با اندکی ذوق و قریحه به پارسی مقدس ترجمه اش می کنم ... شاید یه جور تمرین زبان هم باشه ... Dieses Gefühl Kennst du dieses Gefühl, wenn niemand nach dir fragt Kennst du dieses Gefühl, wenn niemand deinen Namen ruft Kennst du dieses Gefühl, wenn sich niemand zu dir setzt Kennst du dieses Gefühl, wenn alles an dir vorbeiläuft Kennst du dieses Gefühl, wenn alle auch ohne dich glücklich sind ich kenne es «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» این احساس . . . با این حس آشنایی، وقتی هیچ کس سراغی از تو نمیگیره ؟ میشناسی این حس رو، وقتی هیچ کس اسمتو صدا نمیکنه ؟ با این حس آشنایی، وقتی هیچ کس در کنارت نمیشینه ؟ تا حالا این حس رو داشتی، که همه چیز از کنارت بگذره ؟ میشناسی این حس رو، وقتی همه بدون تو خوشحال هستن ؟ من این حس رو می شناسم ... 


جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
2:17 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
6:56 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
شنبه سوم اسفند 1387ساعت
5:31 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
