تبليغاتX
وبلاگ شخصی حمیدرضا جوادزاده

در تهران واعظی به اسم آقا ضیا الدین دری منبر میرفت که هنوز هم شاید بعضی از پیر مردهای تهران ایشون رو به یاد بیاد .

یه سالی شب هشتم محرم یه جوونی قبل از اینکه مرحوم دری منبر بره گفت : یه بیت شعر حافظ هست می خوام برام تفسیر کنید ...

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ        چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد 

مرحوم دری فرمودن بالای منبر تفسیر میکنم که همه استفاده کنن

بالای منبر وسط سخنرانی میگه : آی جوونی که معنی شعر حافظ رو خواسته بودی معنیش اینه :

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ

مراد از شیخ حضرت آدم علیه السلام هست و مراد از پیر مغان حضرت امیر المومنین علیه اسلام

یعنی مرید حضرت امیر هستم ای آدم از من ناراحت نشو

چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد

تو وعده کرده بودی تو بهشت گندم نخوری اما خلف وعده کردی و به همین خاطر از بهشت بیرون اومدی

اما امیر المومنین که وعده نکرده بود گندم نخوره اما در تمام عمر نون گندم نخورد ......

از قضا اون سال مرحوم آقا ضیا الدین دری از دنیا میره .....

سال بعد شب هشتم محرم همون جوون آقا ضیا الدین دری رو تو خواب میبینه

میگه جوون یادته یه بیت شعر حافظ رو برات تفسیر کردم اومدم این دنیا تفسیر اصلیش برام مکشوف شد

مرید پیر مغانم  زمن مرنج ای شیخ

مراد از پیر مغان حضرت امام حسین علیه السلام و مراد از شیخ حضرت ابراهیم خلیل الله هستش

یعنی مرید امام حسینم از من ناراحت نشو حضرت ابراهیم

چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد

تو وعده کرده بودی روز دهم ذی الحجه پسر جوونتو قربونی کنی اما این کارو نکردی...!!

اما امام حسین (ع) که وعده نکرده بود علی اکبرش رو دهم محرم قربونی کنه ......

( با تشکر از محسن موسایی عزیز )

شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

ببخشید که خیلی دیر این پست رو دادم

دیروز عنایتی شد و برای یکی از سبک های اجرا شده توسط استاد عزیزم

حاج مهدی آقای سلحشور شعر گفتم

با سبکش می ذارمش . . .

ان شاالله مورد استفاده قرار بگیره :

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

کنج این حجره دل من خونه

بازم می گیره بونه

بی تاب و پریشونه

ز غم و بلا

از غربت از سوز و گداز من

با راز و نیاز من 

قنوت نماز من

تشنمه خدا

ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ 

یاری ندارم

                                            سر روی دیوارا می ذارم                  ولی به امید بهارم

با حال حزین

ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ

با قلب چو آیینه من

آتیش می گیره سینه من

نمیدونم از من چی می خوان

تو دل اوناس کینه من

ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ . ـــــ 

..............( آقام . . . آقام ) ۲ ( ابن الرضا مددی ) ۲.............

 

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

برای دریافت شعر کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید  


ادامه مطلب
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

 چندی است بر این باورم ...

وقتی برای اولین بار کسی رو می بینی و باش آشنا میشی

اون فرد در دنیای تو متولد می شه ...

و از روز آشنایی به بعد زندگی اون تو دنیای تو شروع می شه

اگه از همون اول به اون آشنایی بها بدی و شرایط زمانی و مکانی مساعد باشه

اون فرد متولد شده رو پرورش می دی ...

به زبون ساده بزرگش می کنی ...

و به هر دلیلی اگه میلی به ادامه آشنایی نداشته باشی . . .

ادامه دارد . . .


ادامه مطلب
شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |