تبليغاتX
وبلاگ شخصی حمیدرضا جوادزاده

الهی ...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

الهی با بلا پاکم نمایند

محبت در دل چاکم نمایند

نوشتم عاقبت بعد از وفاتم

مرا در کربلا خاکم نمایند...

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:51 قبل از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

تا تو رفتی هل اتی در دهر گشت

خنده با لبهای حیدر قهر گشت

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

محسنم در راه بود اما دریغا شهر ما

گوییا جایی برای طفل دردانه نداشت

آمدم تا مثل یک پروانه بر گرد سرت

سر کنم ایام را اما در خانه نذاشت

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

بی وجودت جسم خانه بی وضو ماند

پای یثرب در گل هستی فرو ماند

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

من قلم را از ازل برداشتم

بهر هر بیتی مثل پنداشتم

جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

یتیم یثرب

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

من آنشب خاطرم دلگیر می شد

یتیمیم در آن تصویر می شد

همان شامی که یثرت را فراگیر

سراسر نغمه تکبیر می شد

و در هنگام غسل مادر ما ...

غم شیر خدا تکثیر می شد

ابوذر را بگو سلمان بیاید

گمانم دفنش آخر دیر می شد

یقین دارم اگر اینها نبودند

پدر در دفن مادر پیر می شد

نمی گویم پدر غصه نمی خورد

به والله از تو دیگر سیر می شد

تو ای دنیا ... نگفتی این خلیفه

در این مدت چرا تحقیر می شد

نمی دانم ولی بهتر همین بود

سکوتش حاکم شمشیر می شد

                                                     خرداد ۸۷

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:52 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |

القصه ...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

غم در دل ما خیمه زد القصه بماند ...

شد مونس هر نیک و بد القصه بماند ...

شوری به دل افکند به نام عشق و احساس

شد عاشق بی حصر و حد القصه بماند ...

 

جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |