بلای چشم ... «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» یک چشم تو را به کهکشانی ندهم ابروی تو را به آسمانی ندهم من با تو خوشم در این خرابات بلا مأوای تو را به خانمانی ندهم . ــــــــ . ــــــــ . ــــــــ ــــــــ . ــــــــ . ــــــــ . عمری ز شرار مقدمت سوخته ام من عاشقی از چشم تو آموخته ام مشتاق سخن بودی و اکنون دیدی مهری که ز حیرت به دهان دوخته ام آتشکده های خفته ی این دل را با شعله ای از مهر تو افروخته ام همچون تو در این پیچ و خم بی پایان باری ز بلا و غصه اندوخته ام بی شوق نگاهت که دلم مست نبود یک عاشق دیوانه ی سرمست نبود آبان ۸۸ به ابرها می سپارمت ... به بیکرانه ها ... به رویای خوش آشیانه ها ... همان آشیانه هایی که ساختی برای دل بیقرارم ... به ابرها می سپارمت ... به ابرها که شاهد فراق ما ... در این دیار بی کسی ... شده اند ...
ای ابرها یار مرا ... ز بعد روی آسمان ... نگاهبان می شوید ؟؟؟ مگر بحق آسمان ... به من عنایتی کنید ... که خواهشم همین بود ... به همره دلبر من ... به سوی قبله ی امید ... کنار او سفر کنید ... مباد دلتنگ شود ... مباد گریان و حزین ... ز بی وفایی زمین ... و از شرارت زمان ... لرزه ای افتد به دلش ... به ابرها می سپارمت ... سخن میان ابرها ... برای ما چه تازه بود ... و این شروع عاشقی ... به یک مسیر تازه بود ... برای گریه کردنم ... تو را غریبه کرده ام ... غریب من نگاه کن ... چقدر گریه کرده ام !!! به ابرها می سپارمت ... بدان که عطر بوی تو ... شاعریه عمر مرا ... تا به ابد هست کند ... و با همان رایحه اش ... در این اتاق کوچکم ... طبع مرا مست کند ... روزنه ها بوی تو را ... به یادگار می دهند ... تمام ذره های من ... شمیم گیسوی تو را ... چه آشکار می دهند ... به ابرها می سپارمت ... تو دور می شوی و دل ... نفس شماره می زند ... به آسمان که می روی ... به خاطرات خوبمان ... کسی اشاره می زند ... اشارتی به بادها ... اشارتی به برگ ها ... اشارتی به شاخه ای ... که تکیه گاه کردمش ... خدای من ... شاخه چه شد ... چرا دگر ندیدمش ؟ ز قلب خود صدا زدی ... شاخه مزاحم تو بود ... بدین سبب بریدمش ... به ابرها می سپارمت ... به یاد لحظه ای که ابر تو را به آغوش کشید ... مرا صدا که می زدی ... دلم دگر تاب نداشت ... اشک بهانه می گرفت ... چشم دگر آب نداشت ... تا که به پات ریزمش ... چه لحظه های محشری ... به یاد لحظه ای که ابر ... تو را به آغوش کشید ... شبیه آسمان شدی ... پر از زلالی و امید ... دیدنت آسان نبود ... و در سرای چشم من ... بودنت امکان نبود ... به یاد لحظه ای که ابر ... تو را به آغوش کشید ... برای زنده ماندنم ... مرا هوایی نرسید ... چون که دگر ز هنجرت ... به من صدایی نرسید ... ::. ۲۷ مهر ماه ۸۸ .:: مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. در راه مسجد، به زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد، خودش را پاک کردو به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول٬ از اوتشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد به راه افتادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد. مرد اول درخواستش را دوباره تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید. مرد اول سوال کرد که چرا او نمی خواهی وارد مسجد شوی و نماز بخوانی. مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید و خودتان را تمیز کردید و مجدداً به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه دوباره شما را راهی مسجد کرد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) تضمین کردم. 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
7:34 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
2:58 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت
10:36 بعد از ظهر به قلم حمیدرضا جوادزاده| |